تبليغاتX
The Official Weblog of MnsD
اینجا ایران
یعنی سرزمینی که هیچ گاه به وفق همگان نبوده و هر روز گروهی به سرکوب قدرتند. هیچکدام نمیتوانند دیگری را تحمل کنند پس اگر این برود و آن بیاید باز هم هوا همین رنگ است برای قشر دیگر.
به جای تلاش برای انقلابی در پس انقلابی دیگر قدری درنگ شاید راه درست است و فکر اشتباه، شاید فکر درست است و راه اشتباه؟!

آن روزگاران نه مجلس با شاه بود، نه مردمی طرف شاه بودند، فقط اندک ارتشی سست بود و قدری مواجب گیران آن، اما کنون که در پس هر نیرو نیرویی دیگر است، ارتش و سپاه و بسیج و انتظامی فقط ظاهر ماجرا هستند خیلی فرق دارد با آن زمان، و از همه ی اینها مهمتر وجود رهبری بود که در آن روزگاران قریب به اتفاق مردم یارش بودند، رهبری قدر که کلامش حاکی از اندیشه بود، زبانش زبان مردم بود، اما چه کسی رهبری میکند این مردم را؟

آیا کسی میداند هدف چیست؟

درست است که آن زمان هم هدف آنقدر ها مشخص نبود برای مردم و هرکس به هدف خود پشت یک رهبر ایستاده بود اما رهبری که بعد از نتیجه هدف را برای همه روشن کرد تا آخرین لحظه ای که روح در بدن داشت هدف و مقصد را روشن کرد.

آیا تمام اطلاعات مالیاتی شما و حساب های مالی شما در اختیار همه هست مانند سوئد؟

آیا تمام رفت و آمد شما به هر نقطه از شهر و کشور زیر زره بین است مانند امریکا؟

آیا حقوق شما یک روز بالا میرود و یک روز پایین می آید مانند فرانسه؟

آیا رئیس جمهور ایران هر دوره باید دیدن دالایلاما برود و از او ایده و هدف بگیرد مانند امریکا؟

...

ایران یعنی من، یعنی تو، یعنی ما، اگر بخواهیم باید بسازیمش، هدف ایران است یا خودمان؟

رفاه کنونی ما هدف است یا عظمت از دست رفته طی 300 400 سال گذشته؟

مگر نه این است که ژاپن بیش از 50 نیروگاه هسته ای دارد و امثال این به همین دلیل حرفی برای گفتن، پس میشنوندش!

چرا فکر میکنید این سختی هایی که میکشیم بیهوده است؟! چرا برای ساختن ایران قدم به پس میگدارید نه پیش؟

+ نوشته شده توسط MnsD در سه شنبه 8 دی1388 |
آن يک، يکی را پرسيد که فلان مرد اهل است؟

گفت: پدرش اهل بود. فاضل بود.

گفت: من از پدرش نمی‌پرسم. از وی می‌پرسم.

گفت: پدرش سخت اهل دل بود!!

گفت: می‌شنوی چه می‌گويم؟

گفت: تو نمی‌شنوی! من می‌شنوم. کر نيستم. می‌دانم چه می‌پرسی.


+ نوشته شده توسط MnsD در دوشنبه 30 آذر1388 |

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

...

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم


+ نوشته شده توسط MnsD در سه شنبه 10 آذر1388 |
در آسمان تاریک شب تارم ستاره ای درخشید؛ سویی از امید در دلم روشن کرد، فراموشی تاریکی بزرگی که در دلم چون نور بود و من گمان اشتباه داشتم را راحت تر کرد، تاریک ترین تاریکی ممکن که من به سادگی در ژرفای پلیدیش غوطه خوردم!

اما خوشحالی در وجودم است که از پلیدی خلاص شدم که به آرامش رسیدم، که قبل از پایان این پل ار آن به پایین پریدم.

تو را من چشم در راهم همه هنگام...

تو ای آرامش من، ای تنهایی...

+ نوشته شده توسط MnsD در یکشنبه 26 مهر1388 |

باز هم اوهام کودکانه...

بازهم توهم دوست داشتن...

باز هم خیال خوب شدن...

و بازهم پنهانی در نهان...

+ نوشته شده توسط MnsD در دوشنبه 20 مهر1388 |
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پی اش سوره اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چمان در چمن حسن و لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت

همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

حافظ

+ نوشته شده توسط MnsD در یکشنبه 5 مهر1388 |

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی

گفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست


گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای

صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست


گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده‌ای

آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست


در و مروارید طوقش اشک اطفال منست

لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست


او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است

گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست


خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج

زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست


چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی

هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست


انوری

+ نوشته شده توسط MnsD در یکشنبه 5 مهر1388 |

The SECRET

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط MnsD در دوشنبه 23 شهریور1388 |

غروب می رود در شب انحلالی نقره فام را به تماشا نشیند

یاس کبود خسته از دیوار سر می کشد،

تا به روشنای سینه ام ژرفای امید را پر شور نظاره گر شود

گلبوسه هایی وحشی و گستاخ سرتاسر پیکرم را به جشنی ناب و نامریی نشسته اند،

چشمها را می بینم،

هرجا و هرگوشه،

مراقب، هراسان، موذی...

هر حرکت اندام، هر پرش گیسویم، هر جنبش دستم...

تمام من گویی زیر هزار نگاه محک زده می شود،

......

......

......

نه غروب نا امید می داند و نه شب گرسنه،

نه یاس کبود شهوت زده،

نه این چشمهای از هرسو بیننده،

......

......

نه روشنای امیدوار سینه ام،

نه گلبوسه های وحشی و زندگی زای تو!

نه حتی لبان گرم و تشنه ات!

نه دستهای مشتاق نواختنت!

......

......

هیچ یک نمی دانند که پشت نگاه سوزانم و لبخنده سرخم

چه دردی، چه درد هایی...

می جوشند،

می پیچند،

می تابند،

و من سرخ و بنفش حل می شوم...

دکتر سوزانا عرفانی

+ نوشته شده توسط MnsD در یکشنبه 8 شهریور1388 |

The things are changing

Every things are getting better very fast

I recognize all changes carefully

The changes look at me straight and hopeful

Dr.Sussana Irfani

+ نوشته شده توسط MnsD در چهارشنبه 4 شهریور1388 |
Designing & Supporting Tools By MnsD