تبليغاتX
The Blog of MnsD
زین پس در آدرس جدید خواهم نوشت، تمام مطالب این بلاگ که نوشته ی خودم بود نیز با تاریخ یکسان منتقل شدند. غیر از مطلبی که نوشته ی شمس تبریز بود،آن نیز منتقل شد.

-
MnsD
-
-
-

+ نوشته شده توسط MnsD در دوشنبه 26 دی1390 |
گفت: فرق چيست ميان جزو و جزيی و ميان کل و کلي؟
گفت: آری!!!
گفت: فرق چيست؟ آری کدام است؟
خنديد و گفت: خوش است!

+ نوشته شده توسط MnsD در چهارشنبه 23 آذر1390 |
(لطفا با لحن درست بخوانید ( صحبت از عشق و جنس مخالف نیست) )

حقیقت زندگی به لحظه ای اثبات میشود و در لحظه به تمامی عقاید پشت میکند!

باز هم باوری آمد، به حقیقتی پیوست، و در لحظه دیگر اثری از آن پیدا نبود!

مگر یک آدم چند بار از یک سوراخ تن به تله میدهد؟!

بیش از هزار بار امتحان کرده ام و بیش از سه هزار میلیارد بار پشیمانی و جز هیچ نیافتم!

آخر این امید لعنتی چیست که خرخره ام را رها نمیکند؟!

هزار بار دوستی را امتحان کردم، به ذعم خود هرچه توان بود رو کردم!

دوست بود، اما اکثری فهمش را نداشتند یا شعورش را و یا عقلش را، آن اندک شمار نیز قصدش را نداشتند!

حال باز  ماندم من و این امید لعنتی، میخواهم به خودم ثابت کنم که میشود دوستی پیدا کرد که در دنیای خودش زندگی نکند، آنقدر کوچک نیاندیشد که اصلا متوجه آمدن و رفتن کسی نشود!

جمله ی پایانی ام را هم نمینویسم چون آن را که عیان است چه حاجت به بیان است!

+ نوشته شده توسط MnsD در یکشنبه 24 مهر1390 |
ندانستم چرا! سزاوار رفتنی بی صدا و بی تلنگر بودم!!!

ندانستم چرا! سزاوار شنیدن دروغ در عین صداقتم بودم!!!

ندانستم مگر در من بدی دیدند که در ندانستنم رفتند!!!

چرا دنیا یک روز یک رنگ است و فردایش هزار؟!!!

چرا سیب نیوتن بی چرخ به زمین نمی خورد؟!!!

چرا هزار تو های این دنیا همه به هم راه دارند؟!!!

آدمی را چه باید که در من نیست؟!!!

آدمی را فهم مگر می توان کردن بی پرس؟!!!

آدمی در مشت است یا تدبیر بی اندیش؟!!!

تو اگر می دیدی! وضعمان آن همه رمز نبود، نابینایی درد بی درمان نبود!!!

+ نوشته شده توسط MnsD در جمعه 14 آبان1389 |

The things are changing

Every things are getting better very fast

I'm a Free man again

Hi Every body

+ نوشته شده توسط MnsD در یکشنبه 19 اردیبهشت1389 |

دانی چرا همه یک نیستند و اکثری را عقل نداد و آن اندک را صبر هم داد؟!

+ نوشته شده توسط MnsD در شنبه 15 اسفند1388 |
واعظی خلق ر ا تحريص می‌کرد بر زن خواستن و تزويج کردن و احاديث می‌گفت. و زنان را تحريص می‌کرد بر شوهر خواستن.
و آنکس را که زن دارد، تحريص می‌کرد بر ميانجی کردن و سعی نمودن در پيونديها و احاديث می‌گفت.
بسيار که گفت: يکی برخاست که: «الصوفی ابن‌الوقت (صوفی فرصت‌طلب است) من مرد غريبم. مرا زنی می‌بايد.»

واعظ رو به زنان کرد و گفت: ميان شما کسی هست که رغبت کند؟
گفتند که هست! گفت تا برخيزد و پيش‌تر آيد. زنی برخاست. پيشتر آمد.
گفت: رو باز کن تا تو را ببيند. که سنت اين است از رسول که پيش از نکاح يکبار ببينند.
زن روی باز کرد. واعظ گفت: ای جوان بنگر. گفت: نگريستم. گفت: شايسته هست؟ گفت: هست.
گفت: ای زن! چه داری از دنيا؟ گفت: خرکی دارم. سقايی کند. و گاهی گندم به آسيا برد و هيزم کشد. اجرت آن را به من دهند.

واعظ گفت: ديگری هست؟ گفتند: هست. همچنين پيش آمد و روی نمود. جوان گفت: پسنديده است. واعظ گفت: چه دارد؟ کسی گفت: گاوی دارد. گاهی آب کشد، گاهی زمين شکافد، گاهی گردون کشد. اجرت به او رسد.
واعظ گفت: ديگری هست؟ گفتند: هست. گفت: جهاز چه دارد؟ گفتند باغی دارد.

واعظ روی به جوان کرد و گفت: اکنون تو را اختيار است. از اين هر سه، آنکه موافق‌تر است، قبول کن.
آن جوان بن گوش خاريدن گرفت! واعظ گفت: زود بگو. کدام می‌خواهی؟
جوان گفت: خواهم که بر خر نشينم و گاو پيش کنم و به سوی باغ روم.

گفت: آری. ولی چنان نازنين نيستی که تو را هر سه مسلم شود.
+ نوشته شده توسط MnsD در چهارشنبه 28 بهمن1388 |

شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد

وآن سيـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد


امــروز بــه از ديـنـه، اي مــونــس ديــــريـنـه

دي مست بدان بودم، کز وي خبرم آمد


آن کس که همي جستم دي من بچراغ او را

امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد


از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـيـات آمـد

وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد


امـروز سـلـيـمـانــم، کــانـگـشـتـريـم دادي

زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد

+ نوشته شده توسط MnsD در چهارشنبه 28 بهمن1388 |
اینجا ایران
یعنی سرزمینی که هیچ گاه به وفق همگان نبوده و هر روز گروهی به سرکوب قدرتند. هیچکدام نمیتوانند دیگری را تحمل کنند پس اگر این برود و آن بیاید باز هم هوا همین رنگ است برای قشر دیگر.
به جای تلاش برای انقلابی در پس انقلابی دیگر قدری درنگ شاید راه درست است و فکر اشتباه، شاید فکر درست است و راه اشتباه؟!

آن روزگاران نه مجلس با شاه بود، نه مردمی طرف شاه بودند، فقط اندک ارتشی سست بود و قدری مواجب گیران آن، اما کنون که در پس هر نیرو نیرویی دیگر است، ارتش و سپاه و بسیج و انتظامی فقط ظاهر ماجرا هستند خیلی فرق دارد با آن زمان، و از همه ی اینها مهمتر وجود رهبری بود که در آن روزگاران قریب به اتفاق مردم یارش بودند، رهبری قدر که کلامش حاکی از اندیشه بود، زبانش زبان مردم بود، اما چه کسی رهبری میکند این مردم را؟

آیا کسی میداند هدف چیست؟

درست است که آن زمان هم هدف آنقدر ها مشخص نبود برای مردم و هرکس به هدف خود پشت یک رهبر ایستاده بود اما رهبری که بعد از نتیجه هدف را برای همه روشن کرد تا آخرین لحظه ای که روح در بدن داشت هدف و مقصد را روشن کرد.

آیا تمام اطلاعات مالیاتی شما و حساب های مالی شما در اختیار همه هست مانند سوئد؟

آیا تمام رفت و آمد شما به هر نقطه از شهر و کشور زیر ذره بین است مانند امریکا؟

آیا حقوق شما یک روز بالا میرود و یک روز پایین می آید مانند فرانسه؟

آیا رئیس جمهور ایران هر دوره باید دیدن دالایلاما برود و از او ایده و هدف بگیرد مانند امریکا؟

...

ایران یعنی من، یعنی تو، یعنی ما، اگر بخواهیم باید بسازیمش، هدف ایران است یا خودمان؟

رفاه کنونی ما هدف است یا عظمت از دست رفته طی 300 400 سال گذشته؟

مگر نه این است که ژاپن بیش از 50 نیروگاه هسته ای دارد و امثال این به همین دلیل حرفی برای گفتن، پس میشنوندش!

چرا فکر میکنید این سختی هایی که میکشیم بیهوده است؟! چرا برای ساختن ایران قدم به پس میگدارید نه پیش؟

+ نوشته شده توسط MnsD در سه شنبه 8 دی1388 |
آن يک، يکی را پرسيد که فلان مرد اهل است؟

گفت: پدرش اهل بود. فاضل بود.

گفت: من از پدرش نمی‌پرسم. از وی می‌پرسم.

گفت: پدرش سخت اهل دل بود!!

گفت: می‌شنوی چه می‌گويم؟

گفت: تو نمی‌شنوی! من می‌شنوم. کر نيستم. می‌دانم چه می‌پرسی.


+ نوشته شده توسط MnsD در دوشنبه 30 آذر1388 |

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد

...

طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم


+ نوشته شده توسط MnsD در سه شنبه 10 آذر1388 |
در آسمان تاریک شب تارم ستاره ای درخشید؛ سویی از امید در دلم روشن کرد، فراموشی تاریکی بزرگی که در دلم چون نور بود و من گمان اشتباه داشتم را راحت تر کرد، تاریک ترین تاریکی ممکن که من به سادگی در ژرفای پلیدیش غوطه خوردم!

اما خوشحالی در وجودم است که از پلیدی خلاص شدم که به آرامش رسیدم، که قبل از پایان این پل ار آن به پایین پریدم.

تو را من چشم در راهم همه هنگام...

تو ای آرامش من، ای تنهایی...

+ نوشته شده توسط MnsD در یکشنبه 26 مهر1388 |

باز هم اوهام کودکانه...

بازهم توهم دوست داشتن...

باز هم خیال خوب شدن...

و بازهم پنهانی در نهان...

+ نوشته شده توسط MnsD در دوشنبه 20 مهر1388 |

آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی

گفت کین والی شهر ما گدایی بی‌حیاست


گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمه‌ای

صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست


گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کرده‌ای

آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست


در و مروارید طوقش اشک اطفال منست

لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست


او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است

گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست


خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج

زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست


چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی

هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست


انوری

+ نوشته شده توسط MnsD در یکشنبه 5 مهر1388 |

The things are changing

Every things are getting better very fast

I recognize all changes carefully

The changes look at me straight and hopeful

+ نوشته شده توسط MnsD در چهارشنبه 4 شهریور1388 |
آدمی به غمهایش زنده است

به سخره ام گیرید!

باکم نیست! دریا را چه باک از طوفان؟

در نبود غم، سراسر شادکامی...چه خواهی فهمید، دانست؟

در نبود اندوه شادی را چه ترجمانی است؟

به خاطر داشته باش!

این ابر اندوه است که باران شادکامی فرومی بارد!

بودن و هست همبستر اندوه عظیم جدایی از اصل است، از آنرو شادکامی را زندگی آبستن و زایاست...

+ نوشته شده توسط MnsD در پنجشنبه 22 مرداد1388 |
چرا به موسوی رأی می دهیم:

1. چون خانمش روسری گل گلی سر می کند.

2. چون دست خانمش را در دست می گیرد.

3. چون خانمش مجسمه ی میدان مادر را ساخته است.

4. چون خانمش صحبت می کند.

5. چون نقاش است و نقاش ها جزو هنرمندانند و هنرمندان روح لطیف دارند.

6. چون موسیقی "سر اومد زمستون" خیلی آدم را حالی به حالی می کند.

7. چون خاتمی خیلی ناز است و خاتمی آنجاست.

8. چون در زمان نخست وزیری او از گرسنگی نمردیم.

9. چون اصلاح طلب است.

10. چون احمدی نژاد باید برود


چرا به کروبی رأی نمی دهیم:

1. چون کرباسچی پررو است.

2. چون سروش اصلا برای چه حرف زد؟ او چه کاره بود؟

3. چون خیلی بد پیله است و هرچه خاتمی گفت نیا گفت میام خوب می کنم.

4. چون خانمش از هدیه تهرانی متنفر است.

5. چون خیلی ناز است ها ولی به یک نفر دیگر می خواهیم رأی بدهیم، مجبور که نیستیم.

6. چون احمدی نژاد باید بماند، حیف است برود.

چرا به محسن رضایی رأی نمی دهیم:

1. چون اگر رفت خارج از کشور پلیس بین الملل او را می گیرد و ما بی رئیس جمهور می مانیم.

2. چون اگر قرار بود از این تیره و طایفه کسی را انتخاب کنیم،

باز قربان احمدی نژاد حداقل آدم را به خنده می اندازد.


چرا به احمدی نژاد رأی می دهیم:

- چون احتمالا بیل و هاون و وردنه و میل لنگ و قفل فرمان و زنجیر چرخ با هم به سرمان خورده.

- چون سادیسم و مازوخیسم داریم.

- چون زشت است و آدم دلش برایش می سوزد.

- چون پول چرک کف دست است و ما نیازی به آن نداریم.

- چون اگر باشد حداقلش مطمئنیم که چهارسال یک بار سفره ی صلواتی برایمان پهن می کند.

- چون مرگ بر اسرائیل.

- چون مرگ بر آمریکا.

- چون غزه ای ها گناه دارند.

- چون لبنانی ها هم گناه دارند.

- چون ما اصلا گناه نداریم.

- چون گشت ارشاد خیلی خوب است.

- چون برنامه های تلویزیون خیلی مفرح است.

- چون اینجا بیمارستان روزبه است.

چرا به احمدی نژاد رأی نمی دهیم:

- چون به اینجایمان رسید (یک منطقه ای نزدیکی های محل رویش موی سر)

- چون شکممان چسبید به کمرمان

- چون چرک کف دست را کمی تا حدودی اگر جسارت نباشد لازم داریم ولی نیست.

- چون ادب و حقیقت و عدالت و محبت و صداقت این ها را دوست داریم. ببخشید ها.

- چون فاطمه خانم به کمی استراحت نیاز دارند

- چون اینجا اوگاندا نیست. عیدی امین هم مرد. دوبار که نمی شود بیاید.

- چون احمدی نژاد باید برود.


+ نوشته شده توسط MnsD در چهارشنبه 13 خرداد1388 |

سخن از نی است . چیست نی،که گوش جان به آن بسپاریم. کیست این حکایت گر هجران ؟

و به راستی این نی چیست ؟  می دانیم که نی علاوه بر آن که سازی است تو خالی ، نفی نیز هست

   مولانا چه می جوید از این نی ؟

بشنو از نی چون حکایت می کند                       از جدائبها شکایت می کند

نی خالیست ، هیچ از خود ندارد ، مگر کالبدی بی جان که در انتظار نوای اوست ، و او هیچ

است بی نوای دوست. این نی کسی نیست جز هر آنچه که از حقیقت می گوید و راه دوست را می پوید

بگذر از نی من حکایت می کنم                     وز جدائیها شکایت می کنم

نی کجا این نکته ها آموخته                       نی کجا داند نیستان سوخته

بشنو از من بهترین راوی منم                   راست خواهی هم نی و نی زن منم

********************************** 

  •  چرا نی می نالد ؟

ناله «ني» ، نواي غريبي و تنهايي است. آنان که به غربتْ دچار و به تنهايي مبتلا مي‏گردند، يا دل به

نواي ني مي‏سپارند و يا خود، دست و لب بر «ني» مي‏نهند و مي‏نوازند... و مي‏نالند؛ قبيله‏اي که در

گوشه‏اي از بيابان به غربت زندگي مي‏کنند، و چوپاني که در پهنه دشت و لابه‏لاي کوه‏هاي سر به فلک

کشيده، خود را گمگشته و تنها مي‏بيند، همگي با «ني» هم ناله و هم نوا مي‏شوند ... و آن که درميان

انبوه آدميان و غوغا وداد و فرياد هم خود را يکّه و تنها مي‏يابد، دلش هواي «نواي ني» مي‏کند ...

  • به راستي راز هم‏نوايي «ني» با انسانِ تنها چيست؟

ناله «ني»، ناله تنهايي و دورافتادگي است و درد «ني»، درد جدايي و فراق. عشق «ني»، جان «ني»، 

هواي «ني»، و وطن «ني»، نيستان است و بس. آن گاه که «ني» را از وادي عاشقي و دلدادگي جدا

کردند و به تيغ فراق، رشته‏هاي عشق او را بريدند، غمين و حزين و نالان شد

نی نوای جاودان سوز و ساز                      داستان ِغم روایت می کند     

  می شگافد سینۀ سخت زمین                  آسمان را اوج ِ رایت  می کند     


  هفت دریا موج در موج ِ تپش                     کشتی توفان هدایت می کند     

   

و اين گونه است که «ني»، هم نواي غريبان و تنهايان است: همانان که درد فراق و غم تنهايي و شوق

وصال، سنيه‏هاشان را به تنگ آورده است... آري! ني، «هم نواي» آنان است، چون «همدرد» و «همراز»  آنان است؛ قصّه‏اي مشترک

آري! راز غربت و تنهايي آدمي، دور افتادگي او از وادي عشقي است که گِل او را و دل او را در آن‏جا

سرشتند، و اين تنهايي، با هيچ همنوعي جبران نمي‏شود، که همه همنوعان، خود، دردي مشترک دارند

و از غربتي جانکاه، رنج مي‏برند... و اين‏جاست که دل، سوزناک‏تر از «ني» مي‏نالد.

آنان که از دوري جانِ جانان در رنج‏اند، نِي را رها مي‏کنند و لب به نجوا مي‏گشايند؛ نجواي تنهايي، زمزمه

عاشقي، اشتياق وصل. ناله ني کجا و زمزمه عشق کجا؟! اين‏جا قلمرو نِي نيست. اين‏جا ني، رنگ

مي‏بازد و مبهوت مناجات مشتاقان مي‏گردد:

ني که آن «اللهِ» تو «لبّيکِ» ماست؟!                     آن نياز و سوز و دردت پيک ماست؟!

 ني تو را در کار، من آورده‏ام؟                             نه که من مشغول ذکرت کرده‏ام؟

 حيله‏ها و چاره‏جويي‏هاي تو                               جذب ما بود و گشود آن پاي تو

 ترس و عشق تو کمند لطف ماست                    زير هر «ياربّ» تو، لبّيک هاست!

+ نوشته شده توسط MnsD در دوشنبه 14 اردیبهشت1388 |
وقتی که سبزی بهاردر عروق سبز برگ  در صبح بهار رنگ می بازد؛ و شاخص آلودگی هوای پاک را به مسلخ می برد وقتی که چهره ها پشت ماسک ها پناه می گیرند ( آنهم در جوانی)؛

چه باید کرد؟

مدرنیته جاریست و اگر به نبودنش بیاندیشیم از خشم دیوانه می شویم!

پس پیشرفت؟ پس پیوستن به جهان اول و دوم؟

و آیا لازمه این رسیدن خودکشی در باتلاق های  آلودگی؛ قتل عام محترمانه و بطئی؛ روزمرگی و اعدام هر کس به دست خویشتن است؟


کمی بیاندیشیم؛

+ نوشته شده توسط MnsD در سه شنبه 18 فروردین1388 |

به خلوت خزيده ام

ملامتم مکن!

عشق ديگر شرابی نيست که دفع خمارم کند...


+ نوشته شده توسط MnsD در جمعه 7 فروردین1388 |
پچ پچ اول ـ يک پيشگوي ايراني در گوي خود نگاه کرد و گفت: اولي، بهمن ماه انصراف مي‌دهد؛ دومي اسفند ماه، ولي سومي... سومي‌ خواهد آمد و تا آخر خواهد ماند.

پچ پچ دوم ـ شيخ اصلاحات گفته بود: اگر تا آذر ماه شوراي حکميت تشکيل نشود، کانديداتوري خود را اعلام خواهد کرد. وي دي ماه کانديداتوري خود را اعلام نمود و گفت: مگر با فشار عزراييل از صحنه بيرون روم.

پچ پچ سوم ـ «نوستراداموس» وقتي سخنان پيشگوي ايراني را شنيد، در گور لرزيد و گفت: اين پيشگو‌هاي ايراني آبرو و حيثيت ما را برده‌اند. در دو سال اخير، آنقدر تعداشان زياد شده که نمي‌شود هيچ کاري کرد. اصولگراها نيز همه پشت سر احمدي‌نژاد خواهند رفت. اين اصولگراها دارند سر اصلاح‌طلبان کلاه مي‌گذارند.

پچ پچ چهارم ـ از مدير سايت «تابناک» پرسيدند: چرا شما هر روز خبری متفاوت مي‌زنيد؟ او گفت: به خدا ما بي‌تقصيريم. اطرافیان نامزدها هر روز يک تصميم مي‌گيرند و ما را گيج کرده‌اند. ما هم مجبوريم لحظه به لحظه اخبار جديد را اعلام کنيم.

پچ پچ پنجم ـ سکوت مرموزي در جبهه اصولگراها پديد آمده است و هيچ خبري از پروژه عبور از احمدي‌نژاد يا دوربرگردان و پل روگذر و زيرگذر و... از احمدي‌نژاد نيست.
+ نوشته شده توسط MnsD در جمعه 25 بهمن1387 |

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش

و نماندش هیچ الا هوس قمار دیگر....


+ نوشته شده توسط MnsD در دوشنبه 21 بهمن1387 |

نمی دانم قلبم با کدام سنگ بغض، به دست کدامین نامرد شکسته است،

و چشمه اشکم از کجا سرچشمه میگیرد،

تنها می دانم زمان ،زمان،زمان و تا پایان روزگار تنها زمان است که شفاگر زخمم خواهد بود.

سایه های شک در من می خزند، نرم، سنگین،

آرام و مرموز،

چونان به سایه خزیدن افعی ای عظیم،

نرم،سنگین، آرام و رموز به سایه سار مرموز

گنج و رنج...

من شک می کنم! شک کرده ام!

واینست منطق امروزمن!

من شک می کنم پس می خواهم بدانم،

شک کرده ام،به آفتاب و تابناکی اش،

به مهتاب و پاکی اش،

به آب و زلالیت و شفافیتش،

در رگهای آبی رنگ تن من هیچ نبود،

هیچ جز سلولهای سرخ رنگ جنون،

بر اندامم هیچ نرویید،مگر جوانه های سبز و لطیف امید،

درسرم دود مخدر خاکستری رنگ اوهام ناب چرخید و چرخید و چرخیدم...

و حالا!

نرم و مرموز به سایه خزیده ام و رزهای سرخ را

روییده در عمق زخمهای عمیق و کاری روح یاسمینم لیس می زنم...

شک کرده ام،

حتی به تو،

حتی به مرد و مردانگی، حتی به زن و زنانگی، حتی به خرد و خردمندی...

تنها زمان،

زمان، زمان و به بلندای ابدیت تنها زمان.....

+ نوشته شده توسط MnsD در سه شنبه 15 بهمن1387 |

فرهاد می شوی و شیرین می کشی

کوه می شوی و فرهاد می کشی

شمع می شوی و پروانه می سوزی

پروانه می شوی و عشق می افروزی...

چه بایدت خواند؟ عشق؟

وه که چه دوری.....

+ نوشته شده توسط MnsD در پنجشنبه 26 دی1387 |
Designing & Supporting Tools By MnsD