-
-
-
حقیقت زندگی به لحظه ای اثبات میشود و در لحظه به تمامی عقاید پشت میکند!
باز هم باوری آمد، به حقیقتی پیوست، و در لحظه دیگر اثری از آن پیدا نبود!
مگر یک آدم چند بار از یک سوراخ تن به تله میدهد؟!
بیش از هزار بار امتحان کرده ام و بیش از سه هزار میلیارد بار پشیمانی و جز هیچ نیافتم!
آخر این امید لعنتی چیست که خرخره ام را رها نمیکند؟!
هزار بار دوستی را امتحان کردم، به ذعم خود هرچه توان بود رو کردم!
دوست بود، اما اکثری فهمش را نداشتند یا شعورش را و یا عقلش را، آن اندک شمار نیز قصدش را نداشتند!
حال باز ماندم من و این امید لعنتی، میخواهم به خودم ثابت کنم که میشود دوستی پیدا کرد که در دنیای خودش زندگی نکند، آنقدر کوچک نیاندیشد که اصلا متوجه آمدن و رفتن کسی نشود!
جمله ی پایانی ام را هم نمینویسم چون آن را که عیان است چه حاجت به بیان است!
ندانستم چرا! سزاوار شنیدن دروغ در عین صداقتم بودم!!!
ندانستم مگر در من بدی دیدند که در ندانستنم رفتند!!!
چرا دنیا یک روز یک رنگ است و فردایش هزار؟!!!
چرا سیب نیوتن بی چرخ به زمین نمی خورد؟!!!
چرا هزار تو های این دنیا همه به هم راه دارند؟!!!
آدمی را چه باید که در من نیست؟!!!
آدمی را فهم مگر می توان کردن بی پرس؟!!!
آدمی در مشت است یا تدبیر بی اندیش؟!!!
تو اگر می دیدی! وضعمان آن همه رمز نبود، نابینایی درد بی درمان نبود!!!
The things are changing
Every
things are getting better very fast
I'm a Free man again
Hi Every body
دانی چرا همه یک نیستند و اکثری را عقل نداد و آن اندک را صبر هم داد؟!
شـمـس و قـمـرم آمـد، سمـع و بـصـرم آمــد
وآن سيـمـبـرم آمـد، آن کـان زرم آمـد
امــروز بــه از ديـنـه، اي مــونــس ديــــريـنـه
دي مست بدان بودم، کز وي خبرم آمد
آن کس که همي جستم دي من بچراغ او را
امـروز چـو تـنـگ گــل، در رهگـذرم آمـد
از مــرگ چــرا تـرسـم، کــاو آب حـيـات آمـد
وز طعنه چرا ترسـم، چون او سپرم آمد
امـروز سـلـيـمـانــم، کــانـگـشـتـريـم دادي
زان تـاج مـلـوکـانـه، بر فرق سرم آمـــد
آن روزگاران نه مجلس با شاه بود، نه مردمی طرف شاه بودند، فقط اندک ارتشی سست بود و قدری مواجب گیران آن، اما کنون که در پس هر نیرو نیرویی دیگر است، ارتش و سپاه و بسیج و انتظامی فقط ظاهر ماجرا هستند خیلی فرق دارد با آن زمان، و از همه ی اینها مهمتر وجود رهبری بود که در آن روزگاران قریب به اتفاق مردم یارش بودند، رهبری قدر که کلامش حاکی از اندیشه بود، زبانش زبان مردم بود، اما چه کسی رهبری میکند این مردم را؟
آیا کسی میداند هدف چیست؟
درست است که آن زمان هم هدف آنقدر ها مشخص نبود برای مردم و هرکس به هدف خود پشت یک رهبر ایستاده بود اما رهبری که بعد از نتیجه هدف را برای همه روشن کرد تا آخرین لحظه ای که روح در بدن داشت هدف و مقصد را روشن کرد.
آیا تمام اطلاعات مالیاتی شما و حساب های مالی شما در اختیار همه هست مانند سوئد؟
آیا تمام رفت و آمد شما به هر نقطه از شهر و کشور زیر ذره بین است مانند امریکا؟
آیا حقوق شما یک روز بالا میرود و یک روز پایین می آید مانند فرانسه؟
آیا رئیس جمهور ایران هر دوره باید دیدن دالایلاما برود و از او ایده و هدف بگیرد مانند امریکا؟
...
ایران یعنی من، یعنی تو، یعنی ما، اگر بخواهیم باید بسازیمش، هدف ایران است یا خودمان؟
رفاه کنونی ما هدف است یا عظمت از دست رفته طی 300 400 سال گذشته؟
مگر نه این است که ژاپن بیش از 50 نیروگاه هسته ای دارد و امثال این به همین دلیل حرفی برای گفتن، پس میشنوندش!
چرا فکر میکنید این سختی هایی که میکشیم بیهوده است؟! چرا برای ساختن ایران قدم به پس میگدارید نه پیش؟
گفت: پدرش اهل بود. فاضل بود.
گفت: من از پدرش نمیپرسم. از وی میپرسم.
گفت: پدرش سخت اهل دل بود!!
گفت: میشنوی چه میگويم؟
گفت: تو نمیشنوی! من میشنوم. کر نيستم. میدانم چه میپرسی.
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد
...
طلب عشق ز هر بی سروپایی نکنیم
اما خوشحالی در وجودم است که از پلیدی خلاص شدم که به آرامش رسیدم، که قبل از پایان این پل ار آن به پایین پریدم.
تو را من چشم در راهم همه هنگام...
تو ای آرامش من، ای تنهایی...
باز هم اوهام کودکانه...
بازهم توهم دوست داشتن...
باز هم خیال خوب شدن...
و بازهم پنهانی در نهان...
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهی
گفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست
گفت چون باشد گدا آن کز کلاهش تکمهای
صد چو ما را روزها بل سالها برگ و نواست
گفتش ای مسکین غلط اینک از اینجا کردهای
آن همه برگ و نوا دانی که آنجا از کجاست
در و مروارید طوقش اشک اطفال منست
لعل و یاقوت ستامش خون ایتام شماست
او که تا آب سبو پیوسته از ما خواسته است
گر بجویی تا به مغز استخوانش زان ماست
خواستن کدیه است خواهی عشر خوان خواهی خراج
زانکه گر ده نام باشد یک حقیقت را رواست
چون گدایی چیز دیگر نیست جز خواهندگی
هرکه خواهد گر سلیمانست و گر قارون گداست
انوری
The things are changing
Every things are getting better very fast
I recognize all changes carefully
The changes look at me straight and hopeful
بودن و هست همبستر اندوه عظیم جدایی از اصل است، از آنرو شادکامی را زندگی آبستن و زایاست...
1. چون خانمش روسری گل گلی سر می کند.
2. چون دست خانمش را در دست می گیرد.
3. چون خانمش مجسمه ی میدان مادر را ساخته است.
4. چون خانمش صحبت می کند.
5. چون نقاش است و نقاش ها جزو هنرمندانند و هنرمندان روح لطیف دارند.
6. چون موسیقی "سر اومد زمستون" خیلی آدم را حالی به حالی می کند.
7. چون خاتمی خیلی ناز است و خاتمی آنجاست.
8. چون در زمان نخست وزیری او از گرسنگی نمردیم.
9. چون اصلاح طلب است.
10. چون احمدی نژاد باید برود
1. چون کرباسچی پررو است.
2. چون سروش اصلا برای چه حرف زد؟ او چه کاره بود؟
3. چون خیلی بد پیله است و هرچه خاتمی گفت نیا گفت میام خوب می کنم.
4. چون خانمش از هدیه تهرانی متنفر است.
5. چون خیلی ناز است ها ولی به یک نفر دیگر می خواهیم رأی بدهیم، مجبور که نیستیم.6. چون احمدی نژاد باید بماند، حیف است برود.
چرا به محسن رضایی رأی نمی دهیم:
1. چون اگر رفت خارج از کشور پلیس بین الملل او را می گیرد و ما بی رئیس جمهور می مانیم.
2. چون اگر قرار بود از این تیره و طایفه کسی را انتخاب کنیم،
باز قربان احمدی نژاد حداقل آدم را به خنده می اندازد.
چرا به احمدی نژاد رأی می دهیم:
- چون احتمالا بیل و هاون و وردنه و میل لنگ و قفل فرمان و زنجیر چرخ با هم به سرمان خورده.
- چون سادیسم و مازوخیسم داریم.
- چون زشت است و آدم دلش برایش می سوزد.
- چون پول چرک کف دست است و ما نیازی به آن نداریم.
- چون اگر باشد حداقلش مطمئنیم که چهارسال یک بار سفره ی صلواتی برایمان پهن می کند.
- چون مرگ بر اسرائیل.
- چون مرگ بر آمریکا.
- چون غزه ای ها گناه دارند.
- چون لبنانی ها هم گناه دارند.
- چون ما اصلا گناه نداریم.
- چون گشت ارشاد خیلی خوب است.
- چون برنامه های تلویزیون خیلی مفرح است.
- چون اینجا بیمارستان روزبه است.
چرا به احمدی نژاد رأی نمی دهیم:
- چون به اینجایمان رسید (یک منطقه ای نزدیکی های محل رویش موی سر)
- چون شکممان چسبید به کمرمان
- چون چرک کف دست را کمی تا حدودی اگر جسارت نباشد لازم داریم ولی نیست.
- چون ادب و حقیقت و عدالت و محبت و صداقت این ها را دوست داریم. ببخشید ها.
- چون فاطمه خانم به کمی استراحت نیاز دارند
- چون اینجا اوگاندا نیست. عیدی امین هم مرد. دوبار که نمی شود بیاید.
- چون احمدی نژاد باید برود.
سخن از نی است . چیست نی،که گوش جان به آن بسپاریم. کیست این حکایت گر هجران ؟
و به راستی این نی چیست ؟ می دانیم که نی علاوه بر آن که سازی است تو خالی ، نفی نیز هست
مولانا چه می جوید از این نی ؟
بشنو از نی چون حکایت می کند از جدائبها شکایت می کند
نی خالیست ، هیچ از خود ندارد ، مگر کالبدی بی جان که در انتظار نوای اوست ، و او هیچ
است بی نوای دوست. این نی کسی نیست جز هر آنچه که از حقیقت می گوید و راه دوست را می پوید
بگذر از نی من حکایت می کنم وز جدائیها شکایت می کنم
نی کجا این نکته ها آموخته نی کجا داند نیستان سوخته
بشنو از من بهترین راوی منم راست خواهی هم نی و نی زن منم
**********************************
ناله «ني» ، نواي غريبي و تنهايي است. آنان که به غربتْ دچار و به تنهايي مبتلا ميگردند، يا دل به
نواي ني ميسپارند و يا خود، دست و لب بر «ني» مينهند و مينوازند... و مينالند؛ قبيلهاي که در
گوشهاي از بيابان به غربت زندگي ميکنند، و چوپاني که در پهنه دشت و لابهلاي کوههاي سر به فلک
کشيده، خود را گمگشته و تنها ميبيند، همگي با «ني» هم ناله و هم نوا ميشوند ... و آن که درميان
انبوه آدميان و غوغا وداد و فرياد هم خود را يکّه و تنها مييابد، دلش هواي «نواي ني» ميکند ...
ناله «ني»، ناله تنهايي و دورافتادگي است و درد «ني»، درد جدايي و فراق. عشق «ني»، جان «ني»،
هواي «ني»، و وطن «ني»، نيستان است و بس. آن گاه که «ني» را از وادي عاشقي و دلدادگي جدا
کردند و به تيغ فراق، رشتههاي عشق او را بريدند، غمين و حزين و نالان شد
و اين گونه است که «ني»، هم نواي غريبان و تنهايان است: همانان که درد فراق و غم تنهايي و شوق
وصال، سنيههاشان را به تنگ آورده است... آري! ني، «هم نواي» آنان است، چون «همدرد» و «همراز» آنان است؛ قصّهاي مشترک
آري! راز غربت و تنهايي آدمي، دور افتادگي او از وادي عشقي است که گِل او را و دل او را در آنجا
سرشتند، و اين تنهايي، با هيچ همنوعي جبران نميشود، که همه همنوعان، خود، دردي مشترک دارند
و از غربتي جانکاه، رنج ميبرند... و اينجاست که دل، سوزناکتر از «ني» مينالد.
آنان که از دوري جانِ جانان در رنجاند، نِي را رها ميکنند و لب به نجوا ميگشايند؛ نجواي تنهايي، زمزمه
عاشقي، اشتياق وصل. ناله ني کجا و زمزمه عشق کجا؟! اينجا قلمرو نِي نيست. اينجا ني، رنگ
ميبازد و مبهوت مناجات مشتاقان ميگردد:
ني که آن «اللهِ» تو «لبّيکِ» ماست؟! آن نياز و سوز و دردت پيک ماست؟!
ني تو را در کار، من آوردهام؟ نه که من مشغول ذکرت کردهام؟
حيلهها و چارهجوييهاي تو جذب ما بود و گشود آن پاي تو
ترس و عشق تو کمند لطف ماست زير هر «ياربّ» تو، لبّيک هاست!
چه باید کرد؟
مدرنیته جاریست و اگر به نبودنش بیاندیشیم از خشم دیوانه می شویم!
پس پیشرفت؟ پس پیوستن به جهان اول و دوم؟
و آیا لازمه این رسیدن خودکشی در باتلاق های آلودگی؛ قتل عام محترمانه و بطئی؛ روزمرگی و اعدام هر کس به دست خویشتن است؟
کمی بیاندیشیم؛
به خلوت خزيده ام
ملامتم مکن!
عشق ديگر شرابی نيست که دفع خمارم کند...
خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
و نماندش هیچ الا هوس قمار دیگر....
نمی دانم قلبم با کدام سنگ بغض، به دست کدامین نامرد شکسته است،
و چشمه اشکم از کجا سرچشمه میگیرد،
تنها می دانم زمان ،زمان،زمان و تا پایان روزگار تنها زمان است که شفاگر زخمم خواهد بود.
سایه های شک در من می خزند، نرم، سنگین،
آرام و مرموز،
چونان به سایه خزیدن افعی ای عظیم،
نرم،سنگین، آرام و رموز به سایه سار مرموز
گنج و رنج...
من شک می کنم! شک کرده ام!
واینست منطق امروزمن!
من شک می کنم پس می خواهم بدانم،
شک کرده ام،به آفتاب و تابناکی اش،
به مهتاب و پاکی اش،
به آب و زلالیت و شفافیتش،
در رگهای آبی رنگ تن من هیچ نبود،
هیچ جز سلولهای سرخ رنگ جنون،
بر اندامم هیچ نرویید،مگر جوانه های سبز و لطیف امید،
درسرم دود مخدر خاکستری رنگ اوهام ناب چرخید و چرخید و چرخیدم...
و حالا!
نرم و مرموز به سایه خزیده ام و رزهای سرخ را
روییده در عمق زخمهای عمیق و کاری روح یاسمینم لیس می زنم...
شک کرده ام،
حتی به تو،
حتی به مرد و مردانگی، حتی به زن و زنانگی، حتی به خرد و خردمندی...
تنها زمان،
زمان، زمان و به بلندای ابدیت تنها زمان.....
فرهاد می شوی و شیرین می کشی
کوه می شوی و فرهاد می کشی
شمع می شوی و پروانه می سوزی
پروانه می شوی و عشق می افروزی...
چه بایدت خواند؟ عشق؟
وه که چه دوری.....